چرخید زن... و پوشیه را پس زد تا توی خانه ی پدرش باشد
تاریخ موی اوست که بیرون ریخت بهتر که چادری به سرش باشد
□□□
از روزنامه پیرهنی تن کن پیراهنی برای درآوردن
تا هر ورق که دور می اندازیم آزادی اولین خبرش باشد
...نه یک خبرنگار نه یک عکاس مردم چرا به چشم نمی آیند؟
حیف است حرف های مهمم، کو جمعیتی که منتظرش باشد؟
ما باز ماندگان بشر هستیم مطرود، ساکن کره ای تاریک
زندان کوچکی ست که شک داری دنیا هنوز پشت درش باشد
□□□
چرخید زن: چه پنجره ی خوبی ست رو به گذشته ی پدرم باز است
این جا چقدر حادثه می بینی بی آن که ترسی از خطرش باشد
تلویزيون؛ كه داشت روباهی میجويد استخوانِ پايش را
ناگهان خون به دوربين پاشيد ...و سياهي گرفت جايش را
برق رفتهست، شمع روشن کن نذر کن مرده باشد آن روباه
زجر از اين بيشتر؟ كه صدها چشم دوره كردند انزوايش را
نکند اين سياهی از شب نيست همه جا ردّ پای روباه است
شمع از زير صورتت که گذشت ديدم آن لحظه چشمهايش را
استخوان در گلوی من ماندهست و تو خود را در انزوا خوردی
عشق، تعليقِ دام و روباه است خوب بازی کن اين نمايش را
زنگِ در؛ کيست؟ شايد آن روباه با سه پا آمدهست خانهی تو
...گوشم از خندههات پر شدهاست میشود کم کنی صدايش را؟
موسیقی آب بستر ابریشم
خورشید، پرنده ها، درختان پیشم
...ناگاه من و اتاقکی در بسته
دارم به فضای باز می اندیشم؟
مانند تنی پی سری می گردد
هر جمله که حول اگری می گردد
چه نور چه سایه، تا به چشمم برسد
کوری ست که دنبال دری می گردد
تا ذهن تو را اسیر صورت بکند
آن قدر نگاه کن، که کورت بکند
آینده که هر چه داشتی از تو گرفت
حال آمده از گذشته دورت بکند
پیچید توی کوچه و تنهایی از اجتماع بی همه کس برگشت
آهسته رفت تا دم در - « اینجاست؟ » یک لحظه مکث کرد سپس برگشت
پس در پی چه بود؟ نمیدانست شاید زنی که منتظرش باشد
در کوچه رفت و برق نزد چشمی از پشت هیچ پنجره، پس برگشت
در آبِ جوی عکس خودش را دید از کی درخت بود؟ به خود لرزید
هر برگ تیغهای شد و خود را زد هر شاخه اش به قصد هرس برگشت
لای دو میله داشت جلو می رفت پرهاش رنده می شد و رد میشد
رد شد... به بالهاش نگاهی کرد تف کرد بر زمین به قفس برگشت
یک گوشه اش بایست، قدم بردار
- «یک... دو...سه...»
می رسی طرف دیگر
دیوار رو به روت چه نزدیک است در باز نیست تا بپری با سر
تلفیقی از سیاهی و خاموشی دنیای پشت پنجره تاریک است
با ناخنت بکش به تن دیوار یک پنجره به منظره ای بهتر
آویخته ست از وسط سقفش مثل سری بریده چراغی زرد
دور و برت نشسته به خون خواهی دیوارها: چهار زن بی سر
-«قفل است در؟ ...نه نیست!»
نمی دانی دور اتاق یکسره می چرخی
هرگز به دستگیره نبردی دست از ترس این که قفل نباشد در