غزل:
مجسمه ست، ولی پلک می زند، نگران است
از این که پایه ی سیمانی اش کجای جهان است
کجای این کره ی خاک بر سر است، که هرجا
سکوت می شکند، باز کیست مرثیه خوان است؟
نگو؛ که بوی تعفن گرفته است نسیمی
که از دهان جسدهای باد کرده وزان است
مجسمه ست، ولی هرچه هست قلب که دارد
که اعتراف کند این جسد هنوز جوان است
همین دو چشم برایش بس است تا بهراسد
دو راهرو که در آن کفش های مرگ دوان است
و گردنی که چه بهتر که عاجز است بچرخد
به سوی منظره ی پشت سر که بدتر از آن است-
که ذهن ساده اش از ظلم قادر است بفهمد:
از آن عذاب که در خنده ی شکنجه گران است
...و کاش پنجه به چشمش بیفکنند کلاغان
که رد ناخنشان روی صورت همگان است
چرخید زن... و پوشیه را پس زد تا توی خانه ی پدرش باشد
تاریخ موی اوست که بیرون ریخت بهتر که چادری به سرش باشد
□□□
از روزنامه پیرهنی تن کن پیراهنی برای درآوردن
تا هر ورق که دور می اندازیم آزادی اولین خبرش باشد
...نه یک خبرنگار نه یک عکاس مردم چرا به چشم نمی آیند؟
حیف است حرف های مهمم، کو جمعیتی که منتظرش باشد؟
ما باز ماندگان بشر هستیم مطرود، ساکن کره ای تاریک
زندان کوچکی ست که شک داری دنیا هنوز پشت درش باشد
□□□
چرخید زن: چه پنجره ی خوبی ست رو به گذشته ی پدرم باز است
این جا چقدر حادثه می بینی بی آن که ترسی از خطرش باشد
تلویزيون؛ كه داشت روباهی میجويد استخوانِ پايش را
ناگهان خون به دوربين پاشيد ...و سياهي گرفت جايش را
برق رفته ست، شمع روشن کن نذر کن مرده باشد آن روباه
زجر از اين بيشتر؟ كه صدها چشم دوره كردند انزوايش را
نکند اين سياهی از شب نيست همه جا ردّ پای روباه است
شمع از زير صورتت که گذشت ديدم آن لحظه چشمهايش را
استخوان در گلوی من مانده ست و تو خود را در انزوا خوردی
عشق، تعليقِ دام و روباه است خوب بازی کن اين نمايش را
زنگِ در؛ کيست؟ شايد آن روباه با سه پا آمده ست خانه ی تو
...گوشم از خنده هات پر شدهاست می شود کم کنی صدايش را؟
موسیقی آب بستر ابریشم
خورشید، پرنده ها، درختان پیشم
...ناگاه من و اتاقکی در بسته
دارم به فضای باز می اندیشم؟
مانند تنی پی سری می گردد
هر جمله که حول اگری می گردد
چه نور چه سایه، تا به چشمم برسد
کوری ست که دنبال دری می گردد
تا ذهن تو را اسیر صورت بکند
آن قدر نگاه کن، که کورت بکند
آینده که هر چه داشتی از تو گرفت
حال آمده از گذشته دورت بکند
پیچید توی کوچه و تنهایی از اجتماع بی همه کس برگشت
آهسته رفت تا دم در - « اینجاست؟ » یک لحظه مکث کرد سپس برگشت
پس در پی چه بود؟ نمیدانست شاید زنی که منتظرش باشد
در کوچه رفت و برق نزد چشمی از پشت هیچ پنجره، پس برگشت
در آبِ جوی عکس خودش را دید از کی درخت بود؟ به خود لرزید
هر برگ تیغهای شد و خود را زد هر شاخه اش به قصد هرس برگشت
لای دو میله داشت جلو می رفت پرهاش رنده می شد و رد میشد
رد شد... به بالهاش نگاهی کرد تف کرد بر زمین به قفس برگشت